عبدالله مستوفى
10
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
در مدت پنج روز تب ، حرارت بدن از سى و هفت كه حرارت طبيعى است شروع مىشد و روز پنجم درجهء حرارت بچهل ، حتى چهل و نيم ميرسيد . شب ششم عرق فراوانى ميآمد و تب قطع مىگشت . بعد از يكروز ، مجددا به همين كيفيت تب ميآمد . آقاى دكتر حكيم الدوله آقايان دكتر لقمان الدوله و لقمان الملك را هم بكمك طلبيد ، و چندين بار رويهء معالجه را عوض كردند . بالاخره هم بعقيدهء من مرض خود دور خود را زد و تمام شد ولى بقدرى مرا ضعيف كرده بود كه در روزهاى آخرى ، آفتاب تابستان مثل مهتاب كمرنگ بنظرم ميآمد . آقايان دكترها براى تقويت مزاح و بالاختصاص براى اصلاح مرض عصبى برادرم ، تغيير وضع زندگى و رفتن شميران را توصيه كردند . با اينكه فصل گذشته بود ، در اوائل اسد باغ بزرگ مجد الدوله را كه در آخر دزاشوب است اجاره كرده به آنجا رفتيم . در آنجا هم بواسطهء پشهء استخر بزرگ اين باغ تمام اعضاى خانواده مبتلا بمالاريا شدند . انتشار قرارداد 1298 وقت ما در شميران بديدوبازديد رفقائى كه آنجا بودند ميگذشت . مطابق خبر قبلى ، قرار بود شاه در 18 اسد ، به قصد اروپا تهران را ترك گويد . روز قبل از عزيمت او ، بدون هيچ سابقه از طرف وثوق الدوله بيانيهاى و در ذيل آن قراردادى كه با انگليسها بسته بود منتشر ، و انتشار قرارداد باعث نارضامندى عمومى گرديد . در تمام مجالس ، مواد قرارداد بيانيهء وثوق الدوله مطرح شده و نقادى در اطراف آن ميكردند . در كابينهء صمصام السلطنه ، نظرم نيست بر اثر چه پيش آمدى حكومت شهر نظامى شد ولى اين حكومت نظامى ، فقط روى كاغذ اعلام گشته بود ، و از طرف نظميه جلوگيرى از اجتماعات نمىشد و بقدرى شل بود كه بعدها هم فراموش كردند آن را نسخ كنند رئيس الوزراء بسابقهء اين اعلام بىموضوع تمسك جسته ، جمعى را كه به منزل علماء رفته و براى برهم زدن قرارداد اجتماع كرده بودند ، دچار حبس كرده و آقايان حاجى محتشم السلطنه و مشار الدوله و ممتاز الدوله و ممتاز الملك و حاجى معين التجار بوشهرى و چند نفر ديگر را بكاشان تبعيد نمود . سيد حسن مدرس خانهء محقرى در نزديكى مسجد كوچهء دزاشوب گرفته ، مسجد بمنزلهء بيرونى او است ، اكثر با او هم ملاقات ميكنيم . فصل شميران تمام شد . ما به شهر برگشتيم . مرض عصبى برادرم همچنان او را آزار مىكند . من هم مبتلا بقولنج كبد شده يك ده پانزده روزى گرفتار بستر و بالين بودم ، سيد مدرس بديدن ما آمده در ضمن صحبت گفت : « چرا شما بر ضد اين اوضاع چيزى نمينويسيد . » گفتم : « گيرم نوشتم ، كجا طبع كنم و بچه وسيله بانتشار آن بپردازم ؟ نظميهء شهر ، حتى از فروش گليسيرين ، براى اينكه مبادا از آن صفحهء چاپ ژلاتين ترتيب داده و وسيلهء انتشارات جزئى شود ، جلوگيرى مىكند . » گفت : « شما بنويسيد ، براى انتشارش فكرى مىشود كرد . » گفتم : فعلا كه با حال ناخوش دماغ اينكارها را ندارم . زمستان آمد ، حال